زندگی باید همان جایی که سرم را گذاشته بودم روی قفسه‌ی سینه‌اش، دست‌اش را حلقه کرده بود دورِ شانه‌ام، پاشنه‌ی پاهایم رو چسبانده بودم به دیوارِ خنکِ اواخرِ پاییز، همان جایی که سرش را تیکه داده بود به لبه‌ی تخت، و انگشت‌های دستِ راست‌اش لابه‌لای موهای به خاطرِ من کمی بلندتر از حدِ معمول‌اش گم شده بودند، درست همان جایی که از تهِ دل می‌خندیدیم، متوقف می‌شد؛ که البته شد.
مرگ بود؛ هر اتفاقی که بعد از "همان جا" افتاد.

عنوان، از امیرِ تتلوست.