وقتی نمی‌دونم چه‌قدر از زندگی‌م باقی مونده چه‌طوری باید بدونم می‌خوام باهاش چی‌کار کنم!؟ کسی که دانش‌مند شده روی باقی موندن هفتاد سال از زندگی‌ش حساب کرده و کسی که جنده، روی هفتاد روز؛ می‌دونی چند نفر هفتاد روز بعد از این‌که تصمیم گرفتن دانشمند بشن زندگی‌شون تموم شده و در لحظه‌ی مرگ پیش خودشون گفتن ای بابا! اگه می‌دونستم هفتاد روز بیش‌تر نمونده که جنده می‌شدم! و حسرت خوردن!؟ می‌دونین چند تا جنده‌ی هفتاد ساله شبا زل می‌زنن به سقف اتاق‌شون و پیش خودشون می‌گن اگه می‌دونستم قراره هفتاد سال عمر کنم که دانشمند می‌شدم!؟ منم نمی‌دونم؛ ولی احتمالاً تعدادشون خیلی کمه! چون کم پیش میاد دو راهی زندگی یه آدم جنده شدن و دانش‌مند شدن باشه! دو راهی معمولاً بین دانش‌مند فیزیک و دانش‌مند شیمی شدنه، یا بین جنده‌ی باکلاس و جنده‌ی بی‌کلاس شدن! معمولاً علایق هیچ‌کس انقدر پرت و دور از هم نیست، واسه همینه که کم‌تر کسی تصمیمات مهم زندگی‌ش رو براساس حدس و گمان‌ش از باقی‌مونده‌ی زندگی‌ش می‌گیره‌. حالا نه این‌که من بین جنده شدن و دانش‌مند شدن گیر کرده باشما، ولی اگه هفتاد روز مونده باشه دلم می‌خواد زار و زندگی‌مو بفروشم برم هند؛ اگه هفتاد سال مونده باشه هم همین‌طور! منتها اگه هفتاد سال مونده باشه خایه‌شو ندارم؛ هفتاد ساله‌گی سن عجیبیه! ینی آدم توی هفتاد سالگی به قطعیت می‌رسه که زندگی ذات‌ش زباله‌س، و تنها راه دروغ گفتن به خودت و بقیه، اینه که دانش‌مند باشی و ادای آدمای مهم ِ مفیدو در بیاری؛ ولی من می‌خوام برم بشینم تو معبد، قوت غالبم عدس باشه با آب؛ چون عدس دوس ندارم، برم بشینم تو معبد و ادای وجود نداشتن‌و در بیارم! خیلی خسته‌م.

عنوان، از دامون است.